

پرنده ی نادان وماهی دانا:
پرنده ی کوچکی در صحرایی زندگی میکرد وچند روزی
که هیچ عذایی به دست نیاورده بود.
یک روز برای برای یافتن عذابه کنار جویباری رفت وچون صیادی در کمین نشست.
ناگهان یک ماهی از مقابل او گذشت.
پرنده،فورا برجست واورا گرفت.
ماهی زبان به التماس گشود وگفت:ای پرنده ی مهربان!باخوردن ماهی کوچکی مثل من سیر نخواهی شد،ولی اگر حرف های مرا بادقت گوش کنی ومرا زاد نمایی،به تو قول می دهم که هر روز دو ماهی بسیار بزرگ را با خود همراه کنم ودر همین محل عبور دهم تا آن ها را بگیری وبا خیال راحت میل کنی .واگر به من قول اعتماد نداری ،مرا به هر چه میخوهی سوگند ده که به آنچه گفتم ،عمل نمایم .
پرنده گفت :بگو به خدا. اما منقار از هم باز کردن همان و ماهی در آب افتادن همان!
3 ثانیه خیره به تصویر نگاه کنید...
چی دیدید؟
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟

